خیص داده نمیشوند. (کرنیک و دیگران 2004،2:192)
اشخاص دچار OCDممکن است سختتر از دیگران برای بازداری افکارشان تلاش کنند و با این کار ممکن است وضعیت را در عمل بدتر کنند. چند محقق نشان دادند که اشخاص دارای OCD معمولاً گمان میکنند فکر کردن درباره یک اتفاق میتواند احتمال روی دادن آن را بیشتر کند. (راچمن1990)
اشخاص دچار OCD همچنین احتمال دارد احساس بسیار عمیق مسئولیت در قبال رخدادها را توصیف کنند.(لادوکیور و همکاران2000) در نتیجه این دو عامل آنها بیشتر احتمال دارد اقدام به بازداری فکرکنند. (سالکوسکیس43 1996)
شواهدی وجود دارد که نشان میدهد بازداری فکر درOCD نقش دارد.یعنی اشخاص دچارOCD در مقایسه با اشخاص بدون OCD دلایل بیشتری برای تلاش جهت بازداری افکار دارند. برای مثال کسانی که عقیده دارند اگر به اتفاقات بد فکر کنند آن اتفاق روی خواهد داد، بیشتر احتمال دارد برای بازداری افکار تلاش کنند، و کسانی که بازداری فکر بیشتری را گزارش میدهند علائم وسواس را بیشتر گزارش میکنند.(راسینوهمکاران2000)
اما پژوهشها نشان میدهند که اشخاص دچار طیف وسیعی از اختلالهای اضطرابی، نگرانند که اگر به اتفاقات بد فکر کنند، آن اتفاقات روی خواهد داد. بنابراین روشن نیست که آیا بازداری فکر به طور خاص تبیینی درباره OCD در اختیار میگذارند یا فقط به طور عام با اختلال های اضطرابی ارتباط دارند.(راسین و همکاران2000)
OCD به طور وسیعی مورد مطالعه قرار گرفته است و نقش عوامل شناختی به خوبی درک شده است. تئوریهای شناختی – رفتاری پیشنهاد میکنند که وسواس های فکری ریشه در افکار طبیعی دارند که اکثریت افراد تجربه میکنند. (راکمن1993، سالکویکس1985،1989 ،1995، سالکوسکیس و فارستر1995)
نظریههای شناختی اختلال وسواسی – جبری بر نقش اساسی باورهای ناکارآمد در سبب شناختی و تداوم این-اختلالتأکیدمیکنند.(سالکوسکیس1985،ولز2000)
رویکرد شناختی مبتنی بر تئوری طرحواره پیشنهاد می کند که باورهای مربوط به مسئولیت پذیری زیاد برای پیشگیری از ضرر اساسی هستند.(سالکوسکیس1985)
مدل شناختی – رفتاری OCD به وسیله سوکمان و همکاران(1994) پیشنهاد شده است.نظریه پردازان پیشنهاد میکنند که عوامل زیر با نشانه هایOCD ارتباط دارند: الف) فراشناخت و نظریههای ارزیابی (سالکوسکیس1985،1989،ولز و ماتیوز1994)؛ ب) طرحوارهها (بک،فریمن و دیویسون2004 ،یانگ1990)؛ ج) نظریه رشد (پیاژه196044)؛ د) نقش تجربههای دلبستگی (بالبی 1985،لیوتی198845)؛ و چ) مدل ساختاری ساختار هویت (گایدانو46 و گایدانو ولیوتی1985)
سوکمان و همکاران(1994) پیشنهاد میکنند که طرحوارههای چندگانه در اختلال وسواسی – جبری درگیر هستند؛ به خصوص طرحوارههایی که به آسیبپذیری ادراک شده در مقابل خطر (باورهای بنیادین و خاطرات هیجانی درباره خطر) ناتوانی در تحمل ابهام، تغییر و موقعیتهای جدید، ناتوانی در تحمل هیجانهای شدید و نیاز بیش از اندازه به کنترل مربوط است. (ریزو و دیگران1390)
مدلهای نظری که در تدوین رویکرد شناختی – رفتاری برایOCD مهم هستند توسط سالکوسکیس (1985،1989؛ سالکوسکیس، شفران، راچمن47 و فریستون1999؛ راچمن1997، a1998،1998،2003) و گروه کاری شناختهای وسواسی – جبری (1997،2001،2003،2005) توصیف شدهاند. (ریزو و دیگران1390)
در سال 1997 انجمن کارگروه شناختی وسواس فکری – عملی(OCCWG48) عوامل شناختی مطرح در رشد و تداوم این اختلال را بدینگونه ذکر میکند: مسئولیتپذیری زیاد، باورهای مربوط به اهمیت افکار، باورهای مربوط به اهمیت کنترل افکار، بیش برآورد تهدید، عدم تحمل تردید، بلا تکلیفی و کمالگرایی.
* مسئولیت پذیری زیاد: سالکوسکیس بر این باور است که ارزیابی منفی افکار مزاحم منجر به احساس مسئولیت افراطی برای خطر یا پرهیز از آن میشود و تلاشهایی که برای خنثی کردن افکار مزاحم انجام میشود در شکلگیری اختلال نقش دارند.البته ارزیابی مسئولیت به همان اندازه در پیدایش محتوای افکار وسواسیومزاحممؤثرند.(سالکوسکیس1985،1989،1999)
چندین مسیر را که ممکن است به ایجاد باورهای ناکارآمد مسئولیتپذیری منجر شوند عبارتند از: تجربههای دوران کودکی در رابطه با مسئولیتپذیری خیلی زیاد یا خیلی کم، معیارهای انعطافناپذیر و رویدادهایی که در آن اقدام کردن یا عدم اقدام به اتفاقات بدی برای خود یا دیگران منجر شدهاند. (سالکوسکیس ودیگران 1999)
* باورهای مربوط به اهمیت افکار: بیماران وسواسی معتقدند صرف حضور افکار به معنی اهمیت و معنیداری آنهاست.دامنه ای از این باورها هم آشفتگی فکر – عمل است.(فرشمان 49، رامسی50، نیری512001، شفران،تردارسون52،راچمن1996)
افکار مزاحم هنگامی به وسواس تبدیل میشوند که از لحاظ فردی مهم تلقی شوند و یا به عنوان یک تهدید ارزیابی شوند. افکار مزاحمی که به طور فاجعه باری تهدیدکننده تعبیر میشوند، آنهایی هستند که برای سیستم ارزشی فرد مهم هستند.(راچمن1998)
* باورهای مربوط به اهمیت کنترل افکار: مبتلایان اغلب معتقدند که کنترل افکارشان هم لازم و هم ممکن است. (پوردون و کلارک1994،سالکوسکیس1985) اطلاعات مربوط به خودگزارشی دلالت بر این دارد که بیماران کوششهای فراوانی برای سرکوب افکارشان میکنند.(ابرامویتز53،وایت سید54 و کالسی55 2003)
آنها کنترل افکار واقعی را کاملاً مشکل مییابند.(تولین56 و دیگران2003) نتیجه نقص در کنترل افکار در خدمت افزایش اضطراب وسواسی است.(آبراموتیز،هملین57،فوآ582002)
* بیش برآورد تهدید: افراد مبتلا ممکن است باورهای پررنگی را درباره احتمال و اهمیت حوادث آزاردهنده نشاندهند.(فوآ،کزاک1986،سالکوسکیس1985،وودز59،فارست60،استکتی2002)
طرحواره خودپنداره آسیبپذیر به عنوان احساس شدید آسیبپذیری شخصی در مقابل تهدیدهای درونی و بیرونی تعریف شده است (مانند بیماری،تصادفات و مشکلات بین فردی). رخدادهای درونی که ممکن است به عنوان خطر یا تهدید ادراک شوند عبارتند از: احساسات،افکار،تصورات،تکانهها و هیجانها ( سوکمان 61، پنیاردوبک2001)
مفهوم طرحواره آسیبپذیر با طرحواره دنیا به عنوان یک مکان خطرناک ارتباط دارد. طرحواره ناکارآمد آسیبپذیری عامل اصلی ارزیابی بیش از حد تهدید در واکنش به محرکهایی که به طور عینی خنثی هستند، درنظرگرفتهمیشوند.(سالکوسکیس1985)
در بعضی موارد طرحواره آسیبپذیری ممکن است با مفهوم خودخطرناک مربوط باشد. این موضوع ویژگی بیمارانی است که به منظور اجتناب از فاجعه از چک کردن یا خنثی سازی استفاده میکنند، یا از ترس از گسترش آلودگی یا بیماری به دیگران، شستوشوی زیادی انجام میدهند و اجبارهای عجیب و غریبی دارند. این بیماران تصور میکنند که دیگران در مقابل اعمال یا افکار خود آسیبپذیر هستند و احساس مسئولیت میکنند. (سالکوسکیس1985)
* کمالگرایی: این کمالگرایی میتواند مرتبط با محرک خارجی باشد مانند تکمیل فرمها بدون حتی یک اشتباه یا مرتبط با محرک داخلی باشد، مثل نیاز به تکرار یک عمل معمولی تا هنگامی که فرد احساس کند “دقیقا درست است” (لکمان62، والکر63، گوردن، پالس64، کوهن1994). این فرم آخر از کمالگرایی ممکن است با پدیدار شناختی اختلالات تیک همپوشی داشته باشند. (میگل65 و دیگران2000)